کودک درون!!!

دوستان سلام... شرمنده که مدتی نتونستم آپدیت کنم... از لطف همتون ممنون... راستشو بخواهید مدتی است که میخوام بعضی از حرف هایی رو که توی کلاس گزارشگری مطرح می شه براتون بگم: این هفته استادمون حرف خیلی قشنگی زد، گفت: آدمها، وقتی بزرگ می شن از دست میرن آدمها وقتی آدمند که کودکند.  <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

واقعا هم همینطوره ما وقتی بزرگ میشیم آنقدر نقاب میزنیم و آنقدر از خود واقعی مون فاصله می گیریم که دیگه از خودمون چیزی نمی مونه...

کودک مثل آینه می مونه هر چی که درونشه به دنیای بیرونش منعکس می کنه از ورای سخنانش میشه پی به احساسات درونی و فکرش برد، اما وقتی بزرگ می شیم ما آدم بزرگ ها کودک درونمون رو سرکوب می کنیم... کاش میشد که هرگز بزرگ نشیم ولی حالا که بزرگ شدیم و اجتناب ناپیذیره حداقل کاش به کودک درونمون اجازه عرض اندام بیدیم و سرکوبش نکنیم... بیائید خودمون باشیم... خود خودمون ...منحصر بفرد.

 

/ 53 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابرک

سلام سارا جونم. مهلت کتابها تا ۱۱ آبانه که اگه يکی دوروز هم دير بشه زياد مهم نيست. شماره م گم شده؟

پاسات

از ۳آبان می دونی چند روز گذشته؟

شهاب

چشمهايم بر راه/ ديده‎هايم گريان/ مي‎چكد نم نم اشكم/ باز آ كه مرا در غم تو طاقت نيست…./ به كه گويم من، به چه تدبيري/ به كدامين كس، به چه اميدي/ كه مرا روزي همراه خواهي گشت…!/ و مرا دلشاد خواهي كرد؟؟؟/ باز آ كه مرا در غم تو طاقت نيست…./ بي‎تو در دل غوغايي برپاست/ كه كجا بنگرد اين ديدهْ معشوقه‎پسند/ كه چه گويد اين سرخ زبان/ كه چه خواهد اين دست فراخ/ و چه مي‎داند اين عقل …/ بي تو من درمانده ترين خلق خدايم…/ باز آ كه مرا در غم تو طاقت نيست…!!!؟؟؟

شهاب

وه چه زيبا... چه دل انگيز/ سايهُ سرد جدايی از جسم.../ دلتنگی دل از غم مرگ.../ و خدا می داند که چه مغرور است اين مرگ،/ که فقط اوست که در طالع هر کس آيد./ و چه آسوده شبی است.../ آن شب دير ، که اين مرگ غريب،/ تنها و اسير ، آيد از بهر دل ما..../ وه چه زيبا... چه فرح بخش...؟؟؟!!!

شهاب

خلقت من در جهان يک وصله ناجور بود/ من که خود راضی نبودم زور بود/ خلق از من در عذاب و من ز اخلاق خويش/ ای کاش می دانستم از اين خلقت چه ات منظور بود...

zorba

سلاممممممممم....

kasra

سپاس و درود بی کرا ن بر شما ....

zorba

سلام...گرفتار؟ من؟ نه بابا ..اونموقع ها که يام ميومد ميگفتن گرفتاری و از اين جور حرفها من فکر کنم هفت هشت ده سالم بود...الان ديگه نميدونم به اين کارهايی که ما داريم انجام ميدن چه لغتی رو ميتونن نسبت بدن.....چشم سارا خانم....منکه عذر خواهی کردم از خدمتتون به خاطر قصور در وظايفم....پاسات ميدونه يه کم سرم شلوغتر شده از نظر کاری...همين....برقرار باشيد

نرجس

سلام...بترکی..مطلب نمی‌نويسی که....((بگم ابروت بره؟؟؟؟))