<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 اين متن رو چند روز پيش نوشتم، اما همون موقع واردش نکردم چون نمی‌خوام وقتی ناراحتم چيزی بنويسم، می‌ترسم دل کسی رو بشکونم ... به خاطر همين چند روزی صبر کردم و اون قسمت‌هايی که قابل نوشتن بود رو وارد کردم...

 

امروز صبح حال و هوای دلم شدید طوفانی بود .... از صبح که پا شدم نمی‌دونم چم شده بود... سرتاسر راه رو فکر کردم و آخر سر هم با ذهن و فکری خسته رسیدم سرکار....

داشتم فکر می‌کردم به خودخواهی آدم‌ها به اینکه همه چیز رو فقط و فقط برای خودشون می خوان و جایی که پای عواطف و منفعت خودشون در میون باشه دیگران رو حساب نمی کنند از این همه دو رویی و خودخواهی خسته شدم... چطور به خودشون اجازه می‌دن که اینقدر خودخواه و از خودراضی باشن.... تازه جالب اینجاست که همه چیز رو به پای تو تموم می کنند یه برچسب روی پیشونی تو می‌زنند بهت می گن دوست دارند و این کار رو فقط و فقط به خاطر آرامش خاطر تو کردن... غافل از اینکه اونها اینکارو فقط به خاطر ترس از آسیب دیدن خودشون کردن فقط به خاطر خودشون ولی خودخواهیشون مانع از این میشه که به حقیقت اعتراف کنند... این دیگه خیلی درده که بیان سر تو منت هم بذارن... خلاصه این دل طوفانی فوران کرد رودخونه دلم طغیان کرد و اومد توی چشمام و چشامم بارونی شد...

  

  بعضی از دل ها اونقدر سرد و یخی است که از سرمای اونها سردت می شه و برودت قلب اونها رو کاملا حس می کنی... در مواجهه با چنین دل هایی خواه ناخواه احساس ناامنی و نا آررومی می کنی و در مقابل، بعضی از دل ها اونقدر گرم و صمیمی است که توی عشق و محبت اونها ناخواسته ذوب می‌شی و احساس راحتی و آرامش می کنی؟ چه خوبه که آدم چنین دل‌هایی رو درکنارش داشته باشه که البته تعدادشون هم انگشت شماره، متاسفانه!!!

دلم پره خیلی هم پره.... حتی کسی هم روش یه زمانی قسم می خوردم به من فهموند که بابا تو اشتباه می کردی... و این خیلی دردناکه که بفهمی اشتباه کردی.... ازش توقع نداشتم برام نامه فدایت شوم بنویسه يا خودشو حلق‌آويز کنه چون خودم خواستم که بره و هنوزم روی حرفم هستم.... اما کسی که ادعاش می شد که نوشته‌هامو دوست داره و حتی به خاطر من می نویسه و ادعاش می شد که معتاد به اینترنته....حتی براش مهم نیست که به این دنیای مجازی سری بزنه: «گرفتارم نمی تونم سرم شلوغه....» کی این گرفتاری ها تموم میشه ؟؟؟؟ راستی دارم برای کی می نویسم؟ کسی که نوشته‌هامو نمی خونه؟...

نميدونم که اين نوشته رو می‌خونی يا نه؟ شايد هم هرگز نخونی، شايد هم وقتی بخونی که ديگه خيلی ديره، مثل همه آدم‌های ديگه که اونقدر توی شک و ترديداشون غوطه‌ورند و اونقدر با خوشبينی فکر می‌کنند که احساسات ديگران تغييرناپذير و جاودانه‌اند که وقتی به خودشون ميان و با حقيقت تلخ روبرو می‌شن که ديگه فرصتی برای جبران اون شک‌ها و ترديدها نمونده، تمام فرصت‌ها رو يکی يکی از دست دادند .... به راستی مگه ما آدم‌ها چقدر فرصت داريم؟؟؟؟؟!!!!

 

اميدوارم شما جز اون دسته از آدم‌ها نباشيد که فرصت‌هاتونو از دست داديد و زمانی برای جبران نمونده... بيائيد تا قبل از اينکه دير بشه به هم ثابت کنيم که چقدر همديگرو دوست داريم و برای هم ارزش قائليم اونم به عمل نه به حرف که ساده‌ترين کار حرف زدنه... چرخوندن زبون چند مثقالی و گفتن جمله دوست دارم که کار شاقی نيست، بيائيد توی عمل به هم ثابت کنيم که همديگرو دوست داريم...

/ 57 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
reza

دستت را بر آغوش كسي مگشا.....زير پايت آري آنجا كه گناهانت را لجن مال مي كني ...بنگر....خاك هيچ كس را خود به دست فرشته نداده.....آبش را از فضله هاي اين بي دردنمايان ملعون آوردند تا گلت كنند و بسرشتندت.....ما نفرين شده ايم.....شيطان نفرينمان كرد ......همان كه براي عشق معشوقه اش نفير مي باردمان.....ما دلش را شكستيم......لعنت بر ما.........

فرياد

سلام...خوبی؟ يه چيزی برات ميل زدم ..کارهای تکميليش همين الان تموم شد و ديگه بايد برم بخوابم چون ساعت ۳۰/۴ صبحه....اميدوارم خوشت بياد....باي ...

نیوشا

سلام من اپديت کردم خوشحال ميشوم بيای بخوانی ...موفق باشی

SePiDeH

سلام.قشنگ بود و درست....

زوربا

سلام....پس اونهمه قلوه سنگی که ميگفتی چی شد؟...

روابط عمومي

سلام... از قرار روز جمعه که باخبريد؟؟؟ لطفاْ آمدنتون رو اطلاع بديد.... متشکرم....

باباشي

دستتو بده به من حداقل بذار يه چيزی از تو پيش من باشه يه دلخوشی کوچيک دلم خوش باشه که دستت توی دست منه می دونم که چشات همه چيزو رويایی می بينه می دونم که دلت مدتهاست گم شده می دونم که پاهات جايی می ره که دلت همونجاس می دونم که همه قشنگيات واسه يه آدم ديگه اس که نمی دونم کيه ولی .. دستتو بده به من تا حداقل از وسط خيابون ردت کنم می ترسم نکنه حواست ( که اونم يه جای ديگه اس ) پرت شه و خدا نکرده اتفاقی بيفته واست اونور خيابون که رسيديم تو برو هر جايی که دوس داری منم مثه هميشه دستموم مشت می کنم که گرمی دستای قشنگت از توی دستام نپره چه بوی خوبی داره عطر تنت تو برو هرجايی که دوس داری وقتی فهميدم دوستت دارم به خودم قول دادم تو رو با همه چيزايی که دوس داری دوست داشته باشم حتی اگه تو دوس داشته باشی دوسم نداشته باشی آخه می دونی خدا هم منو اين مدلی دوس داره گرچه من می دونم يه روز بر می گردم پيش خدا ولی تو ... هيچوق پيشم بر نمی گردی .

هدایت

سلام سارا جان من در مورد باقی حرفات نميتونم چيزی بگم - شايد علتش اينه که نميتونم خودمو جای تو بذارم - سخته خوب - اما يه چيزی رو خوب درک می‌کنم و اونم اينه که فرصت خيلی کمه - من همش فکر می‌کنم داره تموم ميشه و من هنوز هيچ کاری نکردم - به اندازه کافی دوست نداشتم ... به اندازه کافی مهر را و محبت را ... هنوز خيلی کارا هست که بايد بکنيم : واسه همينه که همش عجوليم - ميخوايم همه کارا رو با هم انجام بديم ... فرصت خيلی کمه وقتی به اين سالها که رفته نگاه کنيم و ببينيم چيکار کرديم و کوهی از کارايی که بايد بکنيم ... آدم ميترسه سارا جان ميترسه وقت نباشه اما خوب فقط يک راه هست - اونم اينکه وقتمون را بيخودی تلف نکينم