دختر کوچولو!!!

یکی بود یکی نبود... غیر از خدا هیچکس نبود....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

یه روزی یه دخترکی بود یه بابایی داشت که خیلی اونو دوست داشت اون فقط براش یه بابا نبود، بلکه بهترین دوست اونم بود... هر موقع دخترک دلش می گرفت و ذهن کوچیکشو یه عالمه سوال جوراجور می گرفت و نمی‌دونست اونها رو به کی بگی با این دوستش، سنگ صبورش حرف میزد و سبک میشد، بابایی حتی اگه کار داشت برای دختر کوچولوش وقت می ذاشت، به درد دل اون گوش می کرد (گاهی اوقات کارشو ول می کرد و تا دخترک آروم نمیشد اونو تنها نمی‌ذاشت) ... حتی اگه بابایی کاری براش نمی‌کرد همینکه با صبر و حوصله به حرفاش گوش می‌داد برای دختر کوچولو یه دنیا ارزش داشت... اما... اما الان یه مدتیه که شرایط عوض شده... دیگه بابایی اون بابایی سابق نیست یعنی نمی تونه باشه.... برای تغییر شرایط هیچکس و هیچکس مقصر نیست... هیچکس.... دخترک شرایط بابایی رو درک می‌کنه و می‌فهمه اما مثل اینه که نمی‌خواد قبول کنه و بپذیره....(گاهی اوقات قبول حقیقت خیلی سخته).

حالا دخترک مونده و یه بغل غصه و تنهایی...، سبد اسباب‌بازی پلاستیکیشو که صبح ها با مامان بزرگش می رفت و اونو پر از قاقالی می کرد، گذاشته جلوش و غم و غصه‌هاشو دونه دونه می‌ریزه توی اون تا مزاحم کار باباییش نشه اما دخترک خوشحاله وقتی‌که می‌بینه بابایی از زندگیش راضیه و داره برای رسیدن به اهدافش تلاش می‌کنه اونم لذت می‌بره، هرچند که بابایی به کارش و .... تعلق داره و دیگه مثل سابقش نیست.

 

حالا من دارم دو روزی می‌رم مسافرت پیش دختر کوچولو تا یه کمی به حرفاش گوش کنم و اونم سبک شه هرچند که می دونم جای بابایی رو برای اون نمی‌گیرم و نمی‌تونم جایگزینی برای اون باشم... اما شاید بتونم یه گوشه‌ای از تنهایئشو پر کنم....شاید بتونم غم و غصه‌هایی که روی قلب کوچیکش سنگینی می‌کرده و اونارو ریخته توی سبد پلاستیکیش رو بردارم و دل کوچیکشو کمی سبک کنم....شايد...

 

/ 40 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی نام بی پايان

سلام ببخشيد هم چند روزی نبودم و هم تو سفر نتونستم همراهيتون کنم چون من به خاطر مريضيم بيمارستان بودم و بستری و نمی تونستم بيام و تمام بدنم قفل کرده بود حالا هم زوری اومدم حالا ببخشيد موفق باشی . ( آيديت هم کردم بای. ) راستی داستانت هم خوندم به نظر من غم خوردن بهتره چرا؟ چون دردو دل کردن به نظر من اصلا برای من يکی هيچ فرقی نداره.......

zorba

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...چرا اپدیت نمیکنی؟

حسين

اومديم منزل نبوديد.....به اميد ديدنت

پدرام.....Crazy

دخترك اونجا نشسته گريه ميكنه تو برو پيشش نازش بكن ماچش بكن دلشو بلرزون قصه بابا رو بخون چشماشو ببوس نازش بكن بوسش بكن بگو كه دنيا همينه گاهي ميون دل ما گاهي سخت و آهنينه !

پاسات

يكي مي گفت : براي مردن ، نياز به تشريفات آنچناني نيست . كافي است فقط نفس نكشيد

نرجس

سلام..خاله سارا... چه خبرا؟؟؟

رختكن خاطرات

از قول مام بگو دخترک بخند چون آقا بابا تو رو با خنده بيشتر دوست داره ...