خاطرات ۲

هنگامی که دوباره زير آسمان نيلگون و در کنار دريای نيلگون رو در روی هم قرار گرفتيم، تمام خاطرات گذشته در ذهنمون شکل گرفتند. در سکوت به هم خيره شديم. آسمان امروز نيلگون بود و از سرمای زمستان خبری نبود. شايد هر کسی منتظر بود تا ديگری لب به سخن بگشايد، يک بار ديگر گذشت زمان اثر کرده بود و با قدرت، خودنمايی می‌کرد. گويی مهر سنگين سکوت بر لبانمان حک شده بود و اجازه سخن گفتن را از ما سلب کرده بود. هيچ کدام از ما قادر نبود اين سکوت سنگين را بشکند. بدون اينکه سخنی بر زبان بياوريم به راهمان ادامه داديم و خاضعانه و خاشعانه تسليم سرنوشت شديم. تسليم چه واژه حقيری...

و اما عشق:

راز عشق در اين است که

حس تملک را از خود دور کنی، در حقيقت

هيچکس نمی‌تواند مال ديگری شود

شريک زندگی‌ات را با طناب نياز نبند

گياه وقتی رشد می‌کند که آزادانه

از هوا و نور آفتاب استفاده کند.

***********

راز عشق در اين است که

به محبوب‌تان قدرت و آرامش بدهيد

و از او قدرت و آرامش دريافت کنيد

اما نه با اصرار

/ 34 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تاريخ شفاهي

سلام . از نظری که توی مسابقه شعر داده بودی دارم ميام :دی . کدوم مال شماست ؟ ( فکر کنم داشته باشی ؟! ) گاهی چيزای تامل برانگيزی می نويسی گاهی چيزای کليشه ای . اما خوب معمولا قابل تامله

pedrum

اصرار كه خوبه بعضيها به التماس ميفتن ! در مورد قسمت بالاي نوشته ات يه جورهايي حالم بد شد نميتونم توي مخيله ام هم تصورش رو بكنم ! سرنوشت ! تقدير ! سكوت ! گام هايي كه به هيچ ميروند !

فرياد

قصه گوی خاطره... قصه هاتو کی شنید... بگو از پرنده ای... که یه شب فردا رو دید... بگو از زمستونی... که می شد غرق بهار... از طلوع عطر یاس... توی دشت لاله زار... بگو از آیینه ها... بگو از اون همه یاد... بگو از خنده گل... که دیگه رفته به باد... از شب ستاره ها... از روزای انتظار... از لباس سبز عشق... از یه قلب بی قرار... اون روزا که کوچه ها... پر بود از بوی بهشت... تو بگو چرا کسی ... قصه ها رو ننوشت... اون روزا دلهای ما... واسه کینه جا نداشت... دستای مهربونی... گلهای خنده می کاشت... اون روزا که عاطفه... زیر گنبد کبود... مثل دست عاشقا... این همه تنها نبود... قصه گوی خاطره ... حرف بیداری بگو... قصه های گمشده... همه ناگفته بگو... نا گفته های گمشده... حتی تکراری بگو...

zorba

سلام قوطی...ای بابا ببخشيد لوطی این زبون من خوب نمیچرخه(چشمک)...ميبينم که جمعه رفيق پيدا کردی و!!!!!!!

نازی

سلام . ۱: سکوت هميشه دليل تسليم نيست . ۲: سرمايه ماورايی هرکس بسته به حرفهاييست که برای نگفتن دارد . ۳ :عشق را جز عشق کافی نيست . عشق معصوميت است . عشق گذشت است . عشق به هم نرسيدن است . عشق يک صبر پنهان است . بس . ۴: موفق باشی

؟سميرا؟

تمام ترسم از حرفهاي ناگفته بود، نه اين كه از واژه ها هراسم باشد،نه! از اينكه آنقدر بمانند و جاگير شوند كه راه نفس كشيدنِ احساس تنگ شود يا غبار ِ حسرت شان زلال چشمهاي انديشه را تار كند... و مي ترسيدم اگر بگويم روشنايي صادقانهء ناگفته ها به تاريكي بنشيند و ديگر بهايي براي واژه ها نماند و ناگفته اي كه گفته شد ديگر ناگفته نيست!هست؟! ... پذيرفتم كه دنياي ناگفته ها هم قانوني دارد به حتم ناگفته ها گفتني نيستند، اما گاهي بايد ديوارها را شكست،پنجره اي كوچك براي رهايي ساخت لحظه ها مدام از ما در گريزند،ناگفته هايي هست كه بر گريز لحظه ها شتاب مي بخشد... نمي گويم هميشه،اما گاهي بايد رها بود،به واژه هايي كه از دل برآمده اند مهلت پرواز داد شايد نهايت ِ اين پرواز،به نابي ِ رويا باشد...سپيد و روشن و زلال و خوب!شايد؛ رها بايد بود،كاش اين را زودتر ياد مي گرفتم!...

farid

سلام... ای عشق ، ای دل ، ای زندگی ...

دختر دريا و گوشماهيها

.... و در تمامی نتهای عاشقانه زندگی هميشه برای فرداهای نيامده روزشمار ساعت شماته دار ذهن خويشم.... منتظر عاشقانه های شما هستم.... با بهترين آرزوها

اصغر

سلام سارا جان باز هم گل کردی با متن زيبايت .سلام دوست عزیز بدو بیاکه یه موضوع جالب با عکس دیدنی برات دارم