دلتنگی

چند وقتی است

پشت بازارچه, زیر گذر

دوره گردی دلتنگی می فروشد:

سطری سه قران با قاب خاتم,

ارزانتر با قاب چوبی یا طلایی .

خط نستعلیق, جنس اعلا ...

گاهگاهی

رهگذری می آید,

نگاهی می کند, می پسندد,

چانه می زند و ارزانتر می برد.

می رود کنج دیوار اتاقش می آویزد

و شاید حتی زیر لب  هرازگاهی زمزمه ای می کند.

دلتنگی ها را می برند:

سطری سه قران,

سطری دو قران,

و دلی تنگ را بر جای می گذارند...


راستی میدانی این روزها

- مرحم دل تنگ -

واژه ای چند؟

مطلب رو با شعری که کانسپ گذاشته بود آغاز کردم به این خاطر که دوره ای رو می گذرونم که توش احساس دلتنگی می کنم و شعرش منو بیشتر دلتنگ کرد.

صحبت های اخیرم هم با دوست عزیزم لیدا منو بیشتر به این باور رسوند که محبت عمیق و واقعی با فاصله فیزیکی کم نمی شه و اینکه میگن از دل برود هر انکه از دیده برفت اصلا واقعیت نداره.

نمی دونم چرا نمی تونم فکرمو جمع و جور کنم کلی فکر تو سرمه

وقتی یه کمی سر و سامانشون دادم باز می نویسم.

خیر پیش

/ 6 نظر / 6 بازدید
tim

ماهم خریدارهمه دلتنگیاتیم

shirin

سارا جون بالاخره براوسرم درست شد و میتوانم توی پرشین بلاگ نظر بگذارم [لبخند] دلتنگ نباش دختر خوب، فکرهاتو بکن. من و سایر دوستان هم اینجا سر میزنیم تا برگردی[ماچ]

sara

واي شيرين جونم جه عالي شد بس ديكه منو وسوسه نمي كني بيام بلاكفا؟ زود ميام

shirin

نه عزیزم شوخی میکردم، میدونم اسباب کشی سخته و حیفه بعد از اینهمه مدت بلاگت رو عوض کنی. راستی ممنون بابت ای میلت. mi raccomando, se pensi che io possa esserti d'aiuto non esitare. ok? un bacio grande grande, rimettiti presto [قلب]

sara

ممنون شيرين مهربونم خيالت راحت باشه عزيزم حيف اينجا نميشه مثل بلاكفا زير نوشته جواب داد. روز خوبي داشته باشي بوسسسس

tim

مراپروانه ها.گنجشکها.شقایقهای وحشی هم میشناسندشمارانمیدانم!